۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » مقاله
  • شناسه : 55966
  • ۰۳ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۳:۲۶
  • 144 بازدید
  • ارسال توسط :
از روستای عسگر آباد ورامین تا شاهنشاهی فریدون
از روستای عسگر آباد ورامین تا شاهنشاهی فریدون

از روستای عسگر آباد ورامین تا شاهنشاهی فریدون

( قسمت اول ) با همسر و فرزندم اولین مسافرت کوتاه را به دژ تاریخی وارنای چهار گوش شروع می کنم. ظهر تابستان اما نه به اندازه گرمای تیرماه بلکه در شهریور ماه (سنبله) سفر به روستای تاریخی عسگر آباد عباسی را قابل تحمل می کند. مردم سختکوش ساکن این روستا خود نشانی از بردباری […]

( قسمت اول )

با همسر و فرزندم اولین مسافرت کوتاه را به دژ تاریخی وارنای چهار گوش شروع می کنم. ظهر تابستان اما نه به اندازه گرمای تیرماه بلکه در شهریور ماه (سنبله) سفر به روستای تاریخی عسگر آباد عباسی را قابل تحمل می کند. مردم سختکوش ساکن این روستا خود نشانی از بردباری کویر دارند. زندگی در کویر برای اهالی بومی آن ، صبر و تلاش در گرما و خشکی هوا ، با روحیه سخت و محکم مردم ، زندگی را به جلو می برد . مردم ساکن عسگر آباد در جوار وارنای چهارگوش به زندگی کشاورزی و دامپروری به نشان کویری بودنشان از دیار استان یزد پذیرای رهگذران به این روستا شده اند. روستایی سر سبز با کاشت سبزیجات که به نشانه زندگی و تازگی حیات ، قدمت آن بیش از روستا بودن به زندگی در قلعه ای نظامی در سه هزار سال پیش گرما بخش تولد فریدون از پادشاهان پیشدادی بوده است. فریدون پسر آبتین یکی از شخصیت های اسطوره ای شاهنامه می باشد ، که حکیم طوس فردوسی بزرگ در وصف او می سراید :  خجسته فریدون ز مادر بزاد / جهان را یکی دیگر آمد نهاد / ببالید بر سان سرو سهی / همی تافت زو فر شاهنشهی / جهانجوی با فر جمشید بود / به کردار تابنده خورشید بود

فرانک و آبتین در دهکده ای که شاید همین وارنای کهن باشد زندگی می کردند.آبتین به دست کارگزاران حکومتی ضحاک بنا به دلایل نامعلومی به بند کشیده شد و در پایان مغزش خوراک مارهای بر دوش افکنده ضحاک شد. فرانک مادر فریدون از غم کشته شدن همسرش ، در سه سالگی فرزند خود ، او را به البرز کوه نزد مرد با ایمانی می برد و سرپرستی فریدون را به او می سپارد. مادر فریدون معیشت زندگی خود را تنها با پرورش و نگهداری از حیوانی که در بیان شاهنامه « گاوی پر مایه » است ، به روزگار با سختی می گذراند. ضحاک پس از آگاهی از محل اختفای فریدون ، گاو  توسط ضحاک کشته می شود . آن هم تنها معمر درآمد زندگی مادر فریدون جهت معیشت بود.فریدون در عنفوان جوانی وقتی شانزده سال داشت از البرز کوه پایین می آید و از مادر پیشینه و تبار خود را می پرسد :

بگو مر مرا تا که بودم پدر / کیم من ز تخم کدامین گوهر / چه گویم کیم بر سر انجمن / یکی دانشی داستانم بزن / فرانک بدو گفت کای نامجوی / بگویم ترا هر چه گفتی بگوی / تو بشناس کز مرز ایران زمین / یکی مرد بد نام او آبتین / ز تخم کیان بود و بیدار بود  / خردمند و گرد و بی آزار بود / ز طهمورث گرد بودش نژاد / پدر بر پدر بر همی داشت یاد / پدر بد ترا و مرا نیک شوی / نبد روز روشن مرا جز بدوی / چنان بد که ضحاک جادو پرست / از ایران به جان تو یازید دست

فرانک به فریدون می گوید پدرت آبتین بود و تبارش به نژاد کیان و طهمورث می رسید. آبتین پدرت مردی خردمند و پهلوان و بی آزار بود . ضحاک دشمن پدرت و خانواده اش بود که ما برای نگهداری از تو در برابر گزند ضحاک روزهای سختی را سپری کردیم اما ضحاک پدرت را یافت و او را کشت مغز پدرت را خوراک دو ماری کرد که بر کتفش بیرون آمده بودند و غذایشان مغز جوانان بود. داستان زندگی فریدون در شاهنامه در تراژدی ، اسطوره ، مقاومت و پایداری در  امید به زندگی و حیات استوار است. کاوه آهنگر از دیگر شخصیت های اسطوره ای شاهنامه فردوسی است که با فریدون شورش بر علیه ظلم و ستم ضحاک را شکل میدهد و فریدون را به انتقام از ضحاک تشویق می کند . فریدون چرم پاره آهنگری کاوه را با پرنیان ، زر و گوهر می آراید و به عنوان پرچم آزادگی و مبارزان راه آزادی آن را درفش کاویانی نام می نهد. پیشه وران به دستور برادران فریدون ، گرزی گاو سر بر سر آن گرز برای او می سازند و سروش راز باطل شدن جادوی ضحاک را به فریدون می آموزد . فریدون با قدرت و شجاعت به نشانه کین خواهی خون پدر از ضحاک به کاخ او در اورشلیم حمله می برد.فریدون با جنگ و گریز پیروزمندانه وارد کاخ می شود و از شبستان ضحاک شهرنواز و ارنواز دختران جمشید را به همراه دیگر زندانیان آزاد می کند . اما نبرد نهایی این داستان در صحنه رویارویی فریدون با ضحاک است. فریدون با گرز گاو سر بر سر ضحاک می کوبد ولی  سروش (پیک ایزدی) او را از کشتن ضحاک باز میدارد و فریدون از کشتن ضحاک منصرف می شود و با بند چرمی که از پوست شیر است ، دست و پای ضحاک را می بندد و او را درون غاری در قله دماوند زندانی می کند : بیاورد ضحاک را جون نوند / به کوه دماوند کردش ببند / به کوه اندرون تنگ جایش گزید / نگه کرد غاری بنش ناپدید / بیاورد مسمارهای گران / به جایی که مغزش نبود اندران / فرو بست دستش بر آن کوه باز / بدان تا بماند به سختی دراز / ببستش بران گونه آویخته / وزو خون دل بر زمین ریخته / ازو نام ضحاک چون خاک شد / جهان از بد او همه پاک شد / گسسته شد از خویش و پیوند او / بمانده بدان گونه در بند او

نویسنده : احسان تاجیک

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*